می بوسیمت سه تایی ،من وغم وتنهایی/امان ازاین جدایی ،دلتنگم خدایی! به خاطرتویه قطره اشک توی دریامی اندازم وتاوقتی که نتونی بیداش کنی دوستت دارم! یادت هست یادم دادی یادت باشم ؟حالا یادت باشه یادت نره به یادتم! تورادرقلب شعرم می گذارم/به نام عشق ان رامی نگارم/تمام حرف من درشعراین بود/توراتابی نهایت دوست دارم. دلم ازباتوبودن برایم عادتی ساخت که هرگزبی توبودن راباور ندارم! ازعذاب بی توبودندرسکوت خودخرابم/دوری ازصورت ماهت هرنفس میده عذابم...
+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم خرداد 1390ساعت 17:59  توسط amir
|
خودت رفتی ولی عشقت نرفته .من عاشق ترشدم هفته به هفته
+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم اردیبهشت 1390ساعت 17:47  توسط amir
|
این داستانی که می خوانید واقعی بوده وبرای خودنویسنده اتفاق افتاده است
راستش نمی دونستم ازکجاشروع کنم ولی ازفرودگاه شروع می کنم صبح روز۹۰/۱/۸ بودمن وخانواده ام درفرودگاه امام خمینی منتظر دوست بابام بودیم که دوست بابام هم یک دخترهم سن وسال من داشت ویک پسر۱۰ساله داشت هنگام امدن ان ها دختره دل مارو دزدید ومن هم یک دل نه صد دل عاشق اون شدم خلاصه ما سوار هواپیما شده ورفتیم درترکیه به زمین نشستیم ورفتیم به هتلمان که اتاق ما۱طبقه پایین تر از اونا بود خلاصه درروز۵این مسافرت من با اون دختر دوست شده و حرف می زدیم گاهی اوقات می اومدپایین ومنتظرم می شد که بریم به اتاق بالایی اخه یک اتاق مشترک هم بابام گرفته بود ما این جوری دراتاق حرف می زدیم تا این که بعد دوروز دوستیمون من به اون گفتم که دوستش دارم اون به بهانه ای رفت ودراتاق پدر مادرش خوابید دیگر نمی اومد حرف عشق بزنیم تا بعداز ۸روز برگشتیم ایران اون بادست تکان دادن از پیشم رفت وتاحالا ندیدمش ...این داستان ادامه دارد
اگرکسی سوال خاصی داشت می تواند از ایمیل من بامن ارتباط برقرارکند ادرس
amirebadi-2010
+ نوشته شده در جمعه شانزدهم اردیبهشت 1390ساعت 8:44  توسط amir
|
عشق یعنی مستی ودیوانگی.عشق یعنی باجهان یگانگی. عشق یعنی شب نخفتن تاسحر.عشق یعنی سجد
ه هاباچشم تر.عشق یعنی سربه دار اویختن .عشق یعنی اشک حسرت ریختن .عشق یعنی درجهان رسوا شدن .عشق یعنی مست وبی پرواشدن .عشق یعنی سوختن یاساختن.عشق یعنی زندگی رادرجهان باختن .عشق یعنی انتظاروانتظار .عشق یعنی هرچه بینی عکس یار.عشق یعنی دیده بردردوختن .عشق یعنی درفراقش سوختن.عشق یعنی شعله برخرمن زدن .عشق یعنی رسم دل برهم زدن...
مهتاب راتوبه من نشان دادی ورفتی.من هنوز به انتظار توکنار مهتاب نشسته ام تاکه برگردی...
+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم اردیبهشت 1390ساعت 22:54  توسط amir
|